تبليغاتX
ستاره های دوستی
سرگرمی و خواندنی

خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان


اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
وبه قدر نياز تو فرود مي آيد


و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا

مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کني٬ يکساعت طول مي‌کشد تا از او قدرداني کني اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کني.

تو اين دنيا هر کسي يه نيمه گمشده داره که فقط لايق همونه  پس سعي نکن در ساختن پازل زندگيت تقلب کني.

 خوشبختی مثل توپ در حال حرکت هست که ما همیشه بدنبال ان هستیم اما وقتی می ایستد به ان لگد میزنیم.

اگر فکر می کنید موفق می شوید یا شکست می خورید در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

 انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند.

 

 شک نحوه تجزیه وتحلیل آدمی راعوض میکند :

مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند.

آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند


اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت.

 و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند.

 

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.

 زندگی، بغض فـروخورده نیست.


در رمز وجودی ما هستی گمشده ای بنا شده

که همه دراعماق دنیای پیش رویمان پی آنیم.

 

چشمانم در آسمان به جستجوی آخرین ستاره ی شب است

و می روم به اوج ,کنار او

ستاره ای که در سپهر آرزو

یگانه تقدیر من است.

 

 

گذر زمان...

امروز همان ديروزي است كه مي گفتم خدايا ...

فردا را خواهم ديد ؟ و امروز فردايي است که

منتظرش مانده بودم . تمام امروز ها و ديروز ها پا

بر جا مي ماند و من رهگذر خورشيد و مسافري

هستم كه فردا را روشن مي كنم.

 

زندگی

کاش می دانستید زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست .

زندگی حس جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است . از تماشاگر آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند.

 

 

رفاقت

به حرمت آیین دوستی,به همین سادگی

به هم اعتمادمی کنیم ودر آغاز فصل بهار

آشناییمان خجسته باد.

 

دنياى خوب

 

دنياى با هم بودنه

دنياى ساختن و به اوج رسوندنه

منم يكى مثل شما

شما يكى مثل من

 

 

 

با آرزوی 12 ماه شادی,52هفته خنده

365 روز سلامتی ,87060 ساعت عشق

525050 دقیقه عشق,3153000ثانیه دوستی

 

 

برای احساس خوشبختی همين قدر بس است كه نگاهي به آن همه ستاره بيندازی و با خودت بگویي گل من جايي ميان آن ستاره هاست.

 

 

 

شايد رفتم...از هر جايى که هستم...

از هرجايى که قرار است باشم..

از هر جايى که آدمکها خوشحالند که آنجا پيدايم ميکنند...

خدا حافظ..همين حالا...براى رفتنى که شايد همين روزها بيايد...

 

 

 

تا فرصت سلامی دیگر بدرود

آرزومند آرزوهای سبزتون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط هستی  | 

به نام آنکه هست و غیر از او هیچ نیست..

خـدا دوستش را در میان بندگـانش پنهان کرده پس هیچ کس را کوچک مشمار شاید او دوست خـدا باشد و تو  ندانی ..

   اگه امروز رو به خاطر فردا از دست دادی مطمئن باش فردا رو هم به خاطر امروز از دست میدهی

هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب  زيرا وقتي اين ها مي شکنند صدا ندارند ! ولي درد بسياري دارند..

در روز واپسین بزرگترین سوال نوع بشر

 این نیست که «چگونه زندگی کردم»

 این است که «چگونه عشق ورزیدم»

 

 عشق برای تمام عمر

 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

                                         

       

   عمق و ارزش عشق تا هنگامه هجران شناخته نمی شود.

 

  در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده  خدا به من گفت:

"غصه هایت را درون جعبه ی سیاه بگذار وشادی هایت را درون جعبه ی طلایی" به حرف خدا گوش کردم.شادی ها وغصه هایم را درون جعبه ها می گذاشتم.

جعبه ی طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه ی سیاه روز به روز سبک تر.روزی از روی کنجکاوی جعبه ی سیاه را باز کردم تا علت را بفهمم.

 در کمال ناباوری دیدم ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. با تعجب رو به خدا کردم وگفتم:" خدایا، چرا این جعبه ها را به من دادی؟ و چرا ته جعبه ی سیاه سوراخ است؟

خدا با لبخند دلنشینی جواب داد: "ای بنده ی من، جعبه ی طلایی را به تو دادم تا لحظه های شاد زند گیت را بشماری و جعبه ی سیاه را دادم تا تلخی های زندگیت را دور بریزی و همیشه با شا دی هایت  شاد زندگی کنی." 

 

                                         

 

چشم چشم دو ابرو، دو ابروي کموني چشم چشم دو ابرو، دو چشم آسموني چشم چشم دو ابرو، چشماي خيس هر شب من وتو يه فرياد،اسم تو عمري بر لب دست دست دو تا دست، دو دست عاشقانه دو دست پاک و پر مهر، دو حس صادقانه پا پا دو تا پا،دو پاي سخت همراه همراهي قرص و محکم حتي تا خونه ما قلب قلب دو تا قلب، دو قلب قفل در هم دو قلب مست عاشق،عشقي فرا از عالم جسم جسم دو تا جسم، دو جسم اما با يه روح يه روح آسموني بلند چو قله کوه عشق، عشق چه زيباست، الهي جون بگیره.. 

 

دوستان انسان بهترین محک برای شناخت شخصیت خود است.

دوست داشتن واقعي آنست كه ناخودآگاه مي‌جوشد .                         

ازابو‌علي سينا پرسيدند: فرق بين شوق و اشتياق چيست؟ گفت:

 شوق به ديدار فرو نشيند ولي اشتياق زياده شود و فزوني گيرد.

سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد. "شریعتی" 

 

 

من خوب نیستم و تو با من خوبی..

من خوب نیستم تو هم با من خوب نیستی..

من خوب هستم و تو با من خوب نیستی..

من خوب هستم تو هم با من خوب هستی..

 

 

                   

                            

   

 

 

 

  

 

   

                                          

                                                                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط هستی  | 

 

       

خدایا !

مرا متبرک گردان

تا در راه تو گام بردارم

مهر بورزم و بخندم

به همه مهر بورزم و در هر شرایطی

هر چند ناگوار پیوسته خندان باشم

 

به من بیاموز..

در هر موقعیتی به تو تکیه کنم

و نواز با شکوهت را بشنوم

چون هر آنکه نوای تو را بشنود

با خویشتن و دنیا به آرامش می رسد

 

 

كجاست جاي تو ! در جمله‎ي زمان كه هنوز…

كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز..

جهان نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت

سؤال مي‎كنم : هنوز منتظري؟

چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود

ولي تو حتما اتفاق مي‎افتي!

در آستان جهان چون خورشيد می درخشی!

 

 

باران که می بارد تو می آیی...

باران گل ، باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آئینه

باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی...

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز

با ابر و آب و آسمان جاری...  

 بهترین ها :                                                                                                                                           

     

 

 بهترین انسان آن است که به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آنچه برای

  او پیش آمده یا خواهد آمد به صلاح خود اوست و این را فقط خدا می داند و

  بس...

بهترین حادثه آن است که کسالت و یکنواختی زندگی ات را متحول کند.

بهترین خاطره آن است که فکر کردن به ان در عین افسردگی تو را شاد

    و سر حال کند .

بهترین انگیزه آن است که تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد.

 بهترین هدف آن است که قابل دسترسی باشد. 

بهترین مسافرت آن است که همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی.

بهترین هدیه آن است که بدون توجه به ارزش آن و با محبت خالص اهدا

 شود.

بهترین پول آن است که از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی.

بهترین خانه آن است که همیشه از آن صدای شادی و خنده بشنوی.

بهترین شغل آن است که از انجامش لذت ببری.

                                                                                                                                            

 

                    روزي حضرت سليمان (ع ) در کنار دريا نشسته بود،          

                             نگاهش به مورچه اي افتاد که دانه گندمي را باخود به

                            طرف دريا حمل مي کرد. وقتی که نزديک آب رسيد. در

                            همان لحظه قورباغه اي سرش را از آب دريا بيرون آورد

                          و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد،

                            قورباغه  به درون آب رفت. 

  

             سليمان شگفت زده فکر مي کرد، ناگاه ديد آن قورباغه

 

                      سرش را از آب بيرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه

                 از دهان او بيرون آمد، ولي دانه ي گندم را همراه خود

                      نداشت .    

                   

                سليمان(ع) آن مورچه را طلبيد و علت را پرسيد.

                    مورچه گفت: "اي پيامبر خدا، در قعر اين دريا سنگي تو

                  خالي وجود دارد که و کرمي درون آن زندگي ميکند. او

              نمي تواند از آنجا خارج شود و من  روزي او را حمل

                  ميکنم. خداوند اين قورباغه را مامور کرده مرا درون آب

                     دريا و به سوي آن کرم ببرد. 

 

              اين قورباغه مرا به کنار سوراخي که در آن سنگ است

                     مي برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ مي گذارد من از

                    دهان او بيرون آمده و خود را به آن کرم مي رسانم و

                    دانه گندم را نزد او میبرم و سپس به دهان همان

                    قورباغه که در انتظار من است باز می گردم که مرا از آب

                    دريا بیرون آورد."

            سليمان به مورچه گفت: (( وقتي که دانه گندم را براي

                    آن کرم ميبري آيا سخني از او شنيده اي؟ ))

                    مورچه: او مي گويد:

                   "اي خدايي که رزق و روزي مرا درون اين سنگ در قعر اين

                  دريا فراموش نمي کني رحمتت را نسبت به بندگان با

                     ايمانت فراموش نکن"

 

              

 

 
 گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی :  
 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد

 مي ماند، ولي قلبش سياه مي شود. 

دوست داشتنِ كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است .

 اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را

تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن!در بهشت،

 تنها بودن سخت تر از كوير است.

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش  تا با افتادنت

انديشه‌اي را بالا ببري .

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط هستی  | 

اگر تنهاترین تنها شوم, باز هم خدا هست

          او جانشین تمام نداشته های من است.

 

در بی کرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند:

آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست،

و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست !

 

هنر من و بزرگترین هنر من:    

       فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت.

      همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

(دکتر شریعتی)

 

   دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت.                                                          

   مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و       بیشتر  می‌خواستند.                                                                                  

                                                                         
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.                                      

 بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.    بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.                     

                   
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. انگار ذهنم را خواند.                                                                             

 موذیانه خندید و گفت:  من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.                                                        

 نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد.  

می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.                              

                               
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن.                                                                   

 زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.                                                                     

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.                                                                          

                                                                 
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود.                                                                      

  دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم    گذاشتم.                                                                                                                                          

با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.                                                                               

                                                                      
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.                                                                                                     

 جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.                                   

 فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.                                                            

                                                    
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.                                                                              

 به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه كردم.

اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.                                                             

                                                       
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود.       

                                                                                       
                                                                          

        زندگي شهد گل است

                    ميخوردش زنبور زمان

                    آنچه مي ماند  از  آن 

                    عسل خاطره هاست

                                                                                                            


     

  

   جشن تو جشن تولد تمام خوبیهاست...

      جشن تو شروع زیبایی تمام شادی هاست...

 

                                        دوست خوبم     

با یک سبد پراز گلهای رز و مریم و یاس 28 شهریور

بهترین روز زندگی ات را تبریک می گویم .

                  

 اگر انسانها می دانستند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است     محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شد.

در حال  زندگی کن !  زندگی در دیروز و فردا جز ترس چیزی به همراه ندارد .

عمر بهای سنگینی است که برای بلوغ پرداخت میشود.

  به ياد داشته باش كه امروز طلوع ديگري ندارد.

 

                      

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط هستی  | 

ماه رجب ماه خداست (توبه زیاد کنید)

ماه شعبان ماه بیامبراست (صلوات زیاد بفرستید)

ماه رمضان ماه امت من است (قران زیاد بخوانید)

 

 یک روز دو فرشته اي که اعمال روزانه رو ثبت ميکنند،

حرفشون شد.

فرشته گناه نويس گفت: آقا، من يکي کم آوردم , ديگه همين

حالا ميرم انتقالي بگيرم، برم يه جاي ديگه...


فرشته ثواب نويس گفت : چرا رفيق؟

گناه نويس گفت : اين رفقاي بالائي، يه خبرهائي به آدم

می رسونند ديگه..

ثواب نويس : خب؟

گناه نويس : اينهمه من مي نويسم، خصوصاً اين روزها هم که

کارم خيلي زيادتر شده...


بعدش رفيقم که تو چند تا آسمون بالاتر کار ميکنه، چند وقت يه

 بار مياد ميگه ول معطلي! هي بنويس،اينا همه اش پاک ميشه

ثواب نويس : چطور؟

گناه نويس : هيچي يه ماه رمضوني، اعتکافي، تاسوعا

عاشورائي، دهه فاطميه اي، شب جمعه اي...  ميشه، هر

 چي نوشتم فرستادم بالا، اونجا پاک مي کنند.


تازه، تو همون وقت که طرف فکر ثواب ميکنه، براش

 مي نويسي، اما من با فکر گناه که هيچ، بعد از انجام گناه هم

ساعتها بايد صبر کنم.

ثواب نويس : صبر کني براي چي؟

گناه نويس : از بالا دستور آمده که صبر کنيم اگه از کار بدش

پشيمون شد و توبه کرد، بي خيال بشيم.


ثواب نويس : اول که اونش ديگه به ما مربوط نيست که کي

 چقدر از گناهاش پاک ميشه، دوم اينکه خب منم وضعيتم با

تو خيلي توفيري نداره

گناه نويس : چطور؟

ثواب نويس : چون که با دروغ و غيبت و تهمت و بعضي از

 گناهان ديگه کارهاي ثوابشون هم خط ميخوره

گناه نويس : عجب! پس تو هم مثل من سر کاري رفيق!


ثواب نويس : ببين عزيز، آفرينش بر مبناي رحمت پايه گذاري

شده. آخرش من از تو جلو هستم...


گناه نويس : بله، البته، امّا بعضي ازينائي که من مي نويسم،

نمي تونند مشمول رحمت بشوند... اينقدر ظلماني شده اند که

جاي نوري باقي نمونده

ثواب نويس : خب منم بعضي وقتها يه ثوابهائي رو مي

نويسم که هيچ گناهي نمي تونه خطشون بزنه : مثل محبت

علي (ع) و فرزندانش.

گناه نويس : تو هم هرچي من ميگم، يه چيزي ميگيا. باشه

تسليم آقا. اصلاً مياي چند وقت جامونو عوض کنيم؟

ثواب نويس : باشه، به شرطي که يه قول به هم بديم.

گناه نويس : چه قولي؟

ثواب نويس : گوشتو بيار جلو بگم...اين ديگه محرمانه است...


ملائک از عالم عقول هستند، معرفتشان کامل است و اشتباه و

احساسات هم در کارشان نيست، اما باب تخيل ما که بسته

نيست. هست؟؟

كاش گاهي در مسير زندگي

باري از دوش نگاهي كم كنيم

فاصله هاي ميان خويش را

با خطوط دوستي مبهم كنيم

 

ما همه روزي از اين جا مي رويم 

كاش اين پرواز را باور كنيم

 

كاش با حرفي كه چندان سبز نيست

قلبهاي نقره اي را نشكنيم

 

كاش با الهام از وجدان خويش

يك گره از كار دلها وا كنيم

كاش رسم دوستي را ساده تر

مهربانتر، اسماني تر كنيم

 

كاش وقتي ارزويي مي كنيم

از دل شفافمان هم رد شود

مرغ امين هم از انجا بگذرد

حرفهاي قلبمان را بشنود

 

كاش اگر زندگي فرصت دهد

گاهي از پروانه ها يادي كنيم

كاش بخشي از زمان خويش را

وقف قسمت كردن شادي كنيم

 

كاش شب وقتي كه تنها مي شويم

با خداي رازها خلوت كنيم

 

حرف هايي هست براي گفتن که اگر گوشي نبود

 نمي گوييم...


و حرف هاييست براي نگفتن ،

حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود

نمي آورند...

و سرمايه ي هر کس به اندازه ي حرف هاييست

که براي نگفتن دارد!           

                               

خاك عاشقی می داند، گريه می كند، رنج می كشد..


و صبر می كند، سر به آستان مرگ می گذارد، بر شانه هايش

گريه می كند..

اما نمی ميرد، خاك عاشقی صبور است، بر برگ های پاييز

 بوسه می زند..


تقدير جهان را عوض می كند، جوانه ها را بيدار، و درخت ها را

خواب می كند..

اما خود، هرگز نمی خوابد، خاك عاشقی صبور است، كه 

 سال هاو سال هابرای آسمان صبر می كند،و من، همانم،


 كه از خاك آمده ام چون خاك عاشقم، و چون خاك،


 روزی، صبوری را هم خواهم آموخت...

آموخته ام: بیش از آنکه مرا بفهمند ، دیگران را درک کنم .  

آموخته ام: که مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران .

آموخته ام:که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیاموزم.

آموخته ام: پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم .

آموخته ام:همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چرا که زندگی و موهبت های آن را دوست دارم.

آموخته ام:اگر چه از هر چیزی بهترینش را ندارم ، ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم .              

آموخته ام:لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام:آنچه امروز دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.

آموخته ام:زندگی مثل یک نقاشی است ، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط هستی  |